اولين سيزده بدر

قشنگ من اولين سيزده بدر زندگي قشنگت رو كنار خاله خاطره و عمو مهدي و برديا بوديم و خيلي بهمون خوش گذشت و شما حسابي آتيش سوزوندي .. هوا خيلي خوب بود گاهي خنك ميشد ولي بيشتر آفتاب بود .
برديا هم حسابي حال كرد .. امسال بچه هاي ديگه باهامون نبودن به جمع شش نفره ما با اينكه كوچيك بود و جاي همه خالي اما خوش گذشت...
شما در اين روز قشنگ و زيبا نه ماه و 27 روزه بودي .. تازه ياد گرفته بودي گاهي بدون كمك بايستي و خيلي از اين استقلال هم خوشت ميومد ..

اينجا بغل خاله خاطره خوش تيپ بودي


اينجا هم كنار مامان بودي و اولش مي ترسيدي بري روي چمن ها و همش روي زير انداز بودي و به درختها و اين طرف و اون طرف نگاه ميكردي انگار تعجب كرده بودي اومديم اينجا نشستيم ..

اينجا ديگه هوا آفتابي شده بود و خاله جون كلاهتو عوض كرد

اينجا كنار مامان و بابا بودي و ما هم داشتيم آش ميخورديم جاتون خالي..

اينجا توي چادر بودي و ديگه حسابي آتيش مي سوزوندي

كنار عمو مهدي مهربون

من و بابا حسين

برديا و عمو مهدي در حال بازي ... سال ديگه منم به جمع شما مي پيوندم گفته باشم

اينم پسر خاله خوش تيپم 


اين پسر خاله جيگر كه مامان داره ازش عكس مي ندازه اونم داره از مامان عكس ميگيره وروجك

و حسابي با برديا خان توي ماشين بابا حسين بازي كردين...


در آخر هم حسابي خسته بودي و خوابت مي اومد

و بعدش هم خوابت برد و توي چادر خوابيدي..
و تمام!


اولين سيزده بدر
